حسن مرسلوند

439

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي )

مىخوردند و سيگار مىكشيدند تا ساعت هفت مجلس طول كشيد و از هر درى سخن به ميان آمد . ساعت هفت استدعا كردم باهم برويم شام بخوريم . قبول نكرد گفت منتظر من هستند . بعدها دانستم كه هيچ جا شام و ناهار نمىخورد جز با زن خود . به اضافه گوشت حيوانى نمىخورد و رژيم داشت و اگر دعوتى را مىپذيرفت ، استثنائى بود و براى اشخاص معينى . مثلا در تهران منحصر بود به منزل بنده يا دهخدا يا مرحوم حاج سيد نصر الله و مرحوم فرزين . ولى در همان ساعت هفت كه حركت كردند خودشان از روى ميل و صرافت طبع فرمودند اگر ميل داريد و مانعى نداريد من دوشنبهء ديگر هم همين ساعت دو مىآيم و مجلس سوم هم فرمودند و بعد مرتبا اين روز را تشريف مىآوردند . چند جلسه بعد فرمودند هفته‌اى يك روز كم است اگر ميل داريد روزهاى جمعه هم بر آن افزوده شود . من كه هر مجلس بيشتر فريفته مىشدم با كمال ميل و افتخار استقبال كردم . از همان مجلس اول و دوم من به فكر افتادم كه مواضعى را كه مطرح مىشود قبلا فكر كنم و ساخته و پرداخته باشد كه استفاده ببرم اين است كه در هر مجلس سؤالى مطرح مىكردم و در پايان هر مجلس پس از رفتن ايشان كه هميشه ساعت هفت مىرفتند و پنج ساعت تمام باهم بوديم ، من مشغول يادداشت نوشتن مىشدم و مسائل مطرح شده را و نظر ايشان را مىنوشتم . آن يادداشت‌ها بسيار مفيد و ممتع است و اگر روزى منتشر شود مورد استفاده خواهد بود . تا دو سال حال بدين منوال ادامه داشت تا من موقّتا به ايران برگشتم و در اواخر 1926 به پاريس رفتم و تا دهم نوامبر 1928 در پاريس بودم . شبى كه وارد پاريس شدم فورى با پست فورى پنوماتيك به ايشان عريضه‌اى عرض كردم . فردا دو بعد از ظهر تشريف آوردند و آقاى عباس اقبال آشتيانى هم كه در پاريس مشغول گذراندن امتحان ليسانس بود و تحصيل و تتبّع مىكرد با ايشان بود و من اولين دفعه‌اى كه اقبال را ديده‌ام آن روز است و بعدها آن مجالس هفته‌اى دو روز ادامه پيدا كرد ، با اين فرق كه ديگر اين مجلس‌ها در منزل ايشان در كوچهء پشت پارك مونسو منزل شخصى ايشان در طبقهء هفتم بود و اقبال هم بود . انس و حشر بيشتر از پيش شد و حقيقتا بزرگترين لذت من استفاضه از محضر ايشان بود . بعد كه همه مىخواستند خدمت قزوينى برسند قرار شد روزهاى دوشنبه روز عمومى باشد كه همه مىآيند . در اين مجالس فضلاى مستشرقين كه مسيو مينورسكى از اشخاص ثابت آن جلسه بود كه هر دوشنبه حاضر بود و بعضى ايرانيان يا اشخاصى كه عبورا به پاريس آمده بودند مىآمدند . روزهاى جمعه را خصوصى و سه نفرى بوديم . در خلال اين احوال كاغذى قزوينى با پنوماتيك مىنوشت كه مثلا فردا شب شام طلبگى دارم بيائيد باهم بخوريم . من در عمر محضرى بابركت‌تر و مفيدتر و روحانىتر و ساده‌تر و بىپيرايه‌تر از اين مجالس نديده‌ام . قزوينى م آدم غريبى بود . عشق غريبى به قصص و حكايات داشت از قصص قدماى عرب و عجم و نوادر و لطائف ملل مختلف خيلى مىدانست . روح‌شناس بزرگى بود عجائبى را كه در عمر خود ديده بود با مزهء زياد نقل مىكرد . ذوق غريبى داشت . بسيار لطيف طبع بود . به موسيقى خيلى علاقه‌مند بود . موسيقى كلاسيك اروپا را هم خوب مىشناخت ، ماهى دوسه بار